شعر ” یاس هستی “

بهارستان دین حق ، خزان شد گمانم آفرینش ، نیمه جان شد
عزادار عطرِ ، یاس هستی تمام آفرینش ، ناگهان شد
ز داغ زیورِ ، زیبای هستی قد رعنای زهرا ، چون کمان شد

جهان شد درد ، عرش و فرش لرزید سیه پوش عالم ، افلاکیان شد
اگر شلاق و شعله نیست ، در کار چرا ، زهرا پشت در ، نهان شد
چرا ، گل میخ ، بر در ، بوسه می‌زد چرا ، بر میخ سیه ، آشیان شد
چرا ، قنفذ می‌زد ، تازیانه چرا ، آتش سریر ، آسمان شد
چه کس ، آتش به هیزم زد ، به کوچه چرا ، صاحب عزا ، صاحب الزمان شد
چرا فرمود ، غسلنی بالیل چرا فرمود ، کفنی بالیل
چرا فرمود ، دفنی بالیل چگونه ، بر پیمبر ، میهمان شد

پاسخ دهید