شعر ” قصه‌ها “

بپا خیز ، ای برادر جان ، برایت ، قصه‌ها دارد
بپا خیز ، ای حسین جانم ، یکا یک ، قصه بشمارم
برادر جان ، چنان مهمان نوازی می‌کنند ، با آل پیغمبر
که اقیانوس ، خون دل ، به دیده ، جان شیرین ، روی لب دارم

برادر جان ، سرت بالای نی بود و لبم ، شکر خدا می‌گفت
برای بوسه باران ، سرت ، مهلت نداندم ، که بردارم
برادر جان ، ز تاول‌های ، پای کودکان ، چیزی نمی‌گویم
مپرس ، از سر بی تن ، بودی شاهد ، غم‌های بیمارم
برادر جان ، میان شعله‌های آتش ، سرکش ، چه‌ها دیدم
نه تاریخ بشر ، دیده چنین بی رحمی و زیر سم اسبان ، شهیدانی که من دارم
سرت ، آل امیه بین بازار و خیابان‌ها ، گرداندند
من از بی احترامی ، بر تمام انبیاء و خاتم پیغمبران ، این پرده بردارم
برادر جان ، من از این زیاد ، خیره سر ، پرده دری‌ها ، کردم
شکر خدا ، گفتم ، نمودم کاخ سبز شام ، ویران و یزید رسوا شد و عزم سفر دارم
برادر جان ، اگر بود چارۀ ، پیش تو می‌ماندم ، عزیز من
ولیکن ، آگهی ، باید روم سوی مدینه ، با پیمبر زین سفر ، چه رازها دارم
برادر جان ، چوب خیزران ، روی لبت دیدم ، کردم صبر
خودت فرمودۀ ، بار رسالت‌های جمیع انبیاء و خاتم پیغمبران ، بر دوش بگذارم
برادر جان ، به دوش این بار سنگین ، می‌برم ، تا عالم خفته ، کنم بیدار
ز چوب ، خیزران و طشت زر ، مرگ رقیه در خرابه ، شکوه‌ها دارم

پاسخ دهید