شعر ” فصل سرخ بهار “

به اشک سحرهای ، بابای پیر به لبخند زیبای ، طفل صغیر
به خواب گریزان ، رعنا جوان به دال ، قدِ مادر ، نغمه خوان
به طفلی که روی ، پدر را ندید به فرزند دلبند ، صدها شهید
به آن مادری که ز هجر پسر نه شب می‌شناسد ، نه صبح و سحر

به دل‌های بیدار ، هر نیمه شب به هر خندۀ ، شعله‌ور ، روی لب
به لب‌های ذکر خداگو ، قسم به چشمان خیره ، به یک سو ، قسم
به غرب و جنوبی که در یک زمان پُر از آتش و خون شده ، سینه‌شان
به رزم دل افروز ، رزمندگان به لبخند پیروز ، رزمندگان
به خشم شبانگاهی ، دوستان که روئید در گلشن و بوستان
به سرسبزی ، فصل سرخ بهار که بیمه نمود ، عزت و اقتدار
به چشم خدا بین ، که چشمی نداشت به عشق خدا ده ، در تیر کاشت
به گلها ، که روئید ، زین کاشتن به صحرای گل ، که به عشق وطن
سر و جان فدا کرد و سر زنده شد به الطاف دل‌دار ، پاینده شد
به لب تشنۀ که گِل و آب خورد ز فرط عطش ، هی سرش تاب خورد
گِل و آب زمزم شد و کوثرش سرش را به دامن گرفت ، دلبرش
به دستی که افتاده بود ، دورتر به فرقی که پاشید ، از جور شر
به پایی که افتاده بود ، بین راه به بادی که می‌برد ، پا را ، چو کاه
به جسمی که خمپاره را بوسه زد فدا کرد خود را به شور و شگرد
به آن زلف زیبای در خون خضاب که می‌برد ، بر قطاران ، خطاب
اگر پرسد از حال من ، مادرم بگوئید ، قربانی ، داورم
به غرب و جنوبی که شد لاله‌گون به رقص جوانان ، در امواج خون
که پیروز در عالم شوند ، صالحان بمانند ، ز هر فتنۀ ، در امان

پاسخ دهید