شعر ” غواص “

تقدیم به یادگارهای برادر شهیدم؛ شهید حسین دهقان نیری

 

چرا بابا دگر آنها مهربانی‌ها خود از سر نمی‌گیری
دگر دستم به دست گرم خود ، ای ماه خوش منظر نمی‌گیری

 

پدر جان ، خار در پایم اگر می‌رفت رنگ چهره‌ات چون ارغوان می‌شد
چرا اکنون که آتش بر جگر دارم دمی سر بر نمی‌گیری
بیا بابا دو دستم حلقه می‌سازم ، سر اندر حلقه کن یک دم
مرا گرداب غم در برگرفته تو چرا در بر نمی‌گیری
سرم بر سینه ات بگذار و با انگشهایت شانه کن موی پریشانم
مرا بر سینۀ صد پاره ات بابا چرا دیگر نمی‌گیری
ز دریای سِرشکم ای پدر ، دریای غم مواج لبریز است
گلاب از دیده می‌گیرم ، چرا شیشه به زیر چشم غم پرور نمی‌گیری
شکسته کشتی و امواج و طوفان ، دست در دست همند بابا
تو ای غوّاصِ اقیانوسهای بیکران از چه شنا از سر نمی‌گیری
پدر جان ، من به یاد ذکرهای جان فزایت سر به بالین می‌نهم هر شب
به امیدی که در خوابم بیائی و سراغ از آتشین بستر نمی‌گیری
پدر جان می‌گدازد قلب فرزند حزینت با سکوت جانگداز تو
دمادم می‌فشارم غم گلویم را ، چرا تو دست غم دیگری نمی‌گیری

پاسخ دهید