شعر ” طوفان “

باد صبا ، آتش گرفته ، روح و جانم رحمی نما ، بر دیدگان ، خون‌فشانم
دل گوی چوگان است ، بین آتشستان باد صبا ، من یک غریبی ، بی‌نشانم
حیران و سرگردانم و طوفان و تاریک خود را ، در این طوفان ، به هر سو می‌کشانم

پاسخ دهید