شعر ” طبیبم “

می‌سوزد استخوان و طبیبم نمی‌رسد هی می‌کنم فغان ، طبیبم نمی‌رسد
داروی دردِ ، بی‌دوای دلم ، دست دلبر است این غم کجا بر که حبیبم ، نمی‌رسد؟
کورم که می‌کنم فرار و گمانم دور ماست هستم کر و ندای طبیبم ، نمی‌رسد

پاسخ دهید