شعر ” شکوه صبر “

زخم‌های دل مداوا می‌شود ، با دست صاحب اقتدار
صاف کن آئینه جان ، تا بگیرد ، دل قرار
برگ‌های زرد پائیزی ، بده در دست باد
تا برُوید فصل زیبا و دل انگیز ، بهار

دل بهار اقتدار است ، جای بغض و کینه نیست
در دلت یک نقطه هم از کینه و نفرت ، نزار
محترم هستی ، حریم دل ، نگهبانی نما
تا نروید ، در دلت ، جای گل و گلزار ، خار
حیف دل باشد که جای دلستان ، باشد ، عناد
تا بگیرد ، آئینۀ دل ، کم کَمَک ، گرد و غبار
شکرلله ، هر دلِ با اقتداری ، قادر است
سر نهد ، روز جزا ، بر دامن ، زیبای یار
زینب آن فرمانروای صبر و عقل و آفرینش را ببین
بانوی محمل نشین ، عقلش به صبری جانفزا ، کرد استتار
از شکوه عقل زینب ، هستی و نیست ، بیدار شد
از شکوه صبر او در خاک و خون ، روئید ، بهار

پاسخ دهید