شعر ” سکوت “

آتشی افتاده بر جانم که ویران می‌کند رقص خنده بر لبم ، دل را پریشان می‌کند
آه ، ذوب شد استخوانم در میان شعله‌ها آنچه جباران عالم می‌کنند ، آن می‌کنند
نعره‌های آتش جان ، جانگداز و دلربا است می‌فریبد دل ولی ، رفتار شیطان می‌کند
شعلۀ آتش چونان گل‌های زیبا ، دلربا است می‌رباید دل ، تماشاچی فراوان می‌کند

آب می‌جوشد در اقیانوسِ بین آسمان آتش بی‌باک ، جان را ، غرق باران می‌کند
شعله‌ورتر می‌شود ، آتش به جان جان در آتش ، رقص بحران می‌کند
لب به رقص خنده ، بحران می‌کُشد دل ، لب ما را پشیمان می‌کند
بارالها ، ذوب شدم در شهر شر شر ، نه هرگز ، ترک پیمان می‌کند
شر پی جان من ، دل خسته است شر به شر ، دعوی برهان می‌کند
شر ز برهان ، کاملاً بیگانه است ادعای پوچ ، احسان می‌کند
جانِ ما راهی به آتش می‌کشد بر سر خود تاج شاهان می‌کند
فاتح جاوید خواند ، خویش را فرق ما را گوی چوگان می‌کند
می‌گدازم ، خنده می‌رقصد به لب لب ، جانم را گروگان می‌کند
لب گشایم ، خنده از لب می‌رود ترک باغ و بوم و بستان می‌کند
لب نشسته در ردیف عاملان با سکوت ، عالم گلستان می‌کند

پاسخ دهید