شعر ” سروها “

لاله های خرد و خسته بار دیگر می‌رسند بلبلانِ پر شکسته بار دیگر می‌رسند
شب‌شکاران رازها دارند با اهل حرم بیقراران از سر و از جان گذشته می‌رسند

در خیابان‌های تهران با سکوتی آتشین تک‌سواران از من و تو ، چشم بسته می‌رسند
زین مناظر زین معابد در تب و تابند و باز بر یراق و هودج خونین نشسته می‌رسند
سروها از خرمن گلها پیام آورده‌اند از تن و روح و روان و دل گسسته می‌رسند
ماه و خورشید و ستاره سر فرود آورده‌اند چون فُتون‌ها غرق خون ، درهم شکسته می‌رسند

پاسخ دهید