شعر ” رسول کربلا “

با زینب ، به تو دارم ، وصیت همیشه باش ، همراه حسینت
گه رفتن شده ، ای نازنینم بیا روی ماهت را ، ببینم
بیا شانه زنم ، بر گیسوانت بشویم نازنینم ، دست و پایت
ببوسم دست‌های ، کوچکت را که کشتیبان دینی ، جان زهرا

همه کشتی به دریاها می‌برند ، وای چگونه می‌بری ، تو ، بین صحرا
به اشک چشم خود ، دریا سازی به صبرت بادبادن ، جانا ، بسازی
ببر ، کشتی در عالم ، نازنینم رسان پیغام ، بابا و حسینم
بگو ، از وعده‌های ، غیر عادی بگو ، از حصر ، سخت اقتصادی
بگو مادر ، شکنجه شد ، پیمبر به دست مشرکین و قوم ، کافر
بگو ، دندان پیغمبر ، شکستند دل فخر البنین ، سخت ، خستند
بگو مادر ، چه کردند با خدیجه بگو ، از رنج و آزاد و شکنجه
بگو ، از جنگ‌های ، پی در پی که تحمیل ، به پیغمبر ، پیاپی
بگو مادر ، علی را ، دست بستند بگو ، از ریسمان و حلق ، حیدر
بگو ، قنفذ زده ، سیلی ، به رویم زدند آتش ، در خانه ، چه گویم
بگو مادر ، فدک را ، غصب کردند به سینه میخ در را ، غرس کردند
بگو مادر ، از غصب خلافت علی در خانه ماند ، از جور ، امت
بگو ، قصۀ بیت الاحزان را بگو ، لمس علی ، روی کفن را
بگو مادر ، علی هنگام ، غسل چرا کوبید ، به دیوار ، سر محکم
چرا اشک علی ، روی زمین ریخت چرا ، بغض علی ، در حلق آویخت
بگو مادر ، مرا شب غسل دادند شبانه بر روی شانه نهادند
بگو ، شب‌ها علی ، تنها می آمد کنار قبر من ، فریاد می‌زد
بگو مادر ، چرا خانه نشین شد چرا ، با چاه شبها ، همنشین شد
بگو ، از نهروان و از خوارج شکستند ، حرمت باب الحوائج
ز دیگر جنگ‌های ، حق و باطل سخن ، سر کن ، ای ام الفضائل
بگو ، از صبر جانسوز حسن ، وای بگو ، از تیر و تابوت و کفن ، وای
بگو ، از نامه‌های ، اهل کوفه بگو ، از حیله و نیرنگ و خدعه
بگو ، فرمود حسینم ، با برادر به مقتل می‌روم ، با امر داور
بگو مادر ، تو هم ، هجرت نمودی حسینم با تو بود ، تنها  بودی
بگو ، از هجرت ، جمع شبانه حسین زد بوسه دستش ، روی شانه
نگین سان پیکرت ، در برگرفتند به جان فرمان ، از رهبر گرفتند
در اطرافت ، همه محرم ، گرفتند شب و تاریک و مه رویان ، رفتند
بگو مادر ، چرا رفتند ، آن شب چرا ، با خانواده ، آه زینب
کنار کعبه ، ای نور دو عینم چه فرمود ، ابن عباس ، با حسینم
بگو مادر ، جوابش را ، چه داده بگو مادر ، حسین بود ، مست باده
بگو ، از کاروان ، حج گزاران ز قربان و طوف و رمی ، یاران
بگو مادر ، منی را ترک کردید به امر جانفزای ، حّی سبحان
چرا ، حج الوداع شد ، حج‌تان ، وای مصادف ، با وداع شد ، رمی‌تان ، وای
بگو مادر ، بگو از قصۀ راه که بود ، با کاروان عشق ، همراه
بگو ، از ساقی و مشک ، پر آبش به هنگام وضو و وضع آبش
بگو ، اکبر ، چرا منزل به منزل فرو می‌برد ، سر در بین ، محمل
بگو ، قاسم ، به هنگام سواری به سویت می‌دوید ، ، از بهر یاری
بگو ، از اکبر ، عباس و قاسم چرا ، بودند همه ، پیش تو ، قائم
بگو ، با هر وضویی ، می‌گرفتی ز دیده ، اشک ، وا عباس ، سفتی
بگو ، از مسلم و دختش ، رقیه بگو ، ار فرزدق ، در ثعلبیه
بگو ، اخبار قیص بن مصهر چگونه ، نامه را بلعید ، افسر
بگو ، آل ابی‌سفیان ، چه کردند امیه را ، دوباره ، زنده کردند
بگو ، آل زنا ، با ما چه کردند به دین نا آشنا ، با ما چه کردند
بگو مادر ، چه کردی ، در بیابان تک و تنها ، ز جور ، بت پرستان
چه کردی ، با لب خشک ، سکینه که می‌رفت ، دود از حلقش ، به سینه
بگو ، اکبر چه گفت ، در آخرین دم چگونه ناله کرد ، بابا تشنه‌ام
بگو ، خاتم ، چرا در کام ، او بود بگو ، فردوس ، اسیر دام ، او بود
کنار نعش اکبر ، نازنینم چه می‌گفت ، با بنی‌هاشم ، حسینم
بگو ، قاسم ، چنان شد ، مست باده که اهلا من عسل ، وفق مراده
بگو ، قاسم ، چرا قدش خمیده چرا ، در آهن و خون ، آرمیده
بگو ، عون و محمد را ، که آورد بگو ، سردار صبر ، ای سرور درد
بگو مادر ، چرا بیرون نرفتی به فرزندان خود ، احسن نگفتی
بگو مادر ، ز عبدالله و جعفر ز رزم ، دلکش عباس و اصغر
بگو ، ساقی ، چرا آبی نیاورد بگو ، او چه کرد ، آن قوم ، نامرد
چرا ، مادر کنار نعش ، عباس حسینم گفت ، نمیشه ، قامتم راست
چرا ، قد حسینم ، چون کمان شد کنار جسم سقا ، نصفه جان شد
کنار پیکر ، عباس رفتی چرا ، مادر ، خداحافظ نگفتی
هنوز ، پرچم به دست ، آن با وفا بود اگرچه دستهایش ، از تن جدا بود
بگو مادر ، مگر هوش ، از سرت رفت که او با جان و پرچم ، از برت رفت
چرا ، جسمش ، کنار علقمه ماند چرا ، رأسش ، قد سرو تو ، پیچاند
بگو مادر ، ز داغ ، شش برادر بگو ، از جنگ‌های نابرابر
بگو ، کار حسین ، امر خدا بود بگو ، درد حسین ، درد ریا بود
بگو ، احیا نمود ، دین محمد بگو ، شد زنده ، آئین محمد
بگو ، قوم ریا را ، زیر و رو کرد همه تاریخ‌ها را ، زیر و رو کرد
بگو مادر ، وداع آخرین را بگو مادر ، نگاه واپسین را
بگو مادر ، حسینم رفت ، به میدان برآوردی مادر ، آه و افغان
بگو مادر ، زدی بوسه ، به رویش به جای من بوسیدی ، گلویش
بگو مادر ، چه کردند ، با حسینم بگو ، ای زینبم ، نور دو عینم
بگو مادر ، بگو دریای دردم بگو ، ای دخترم ، دورت بگردم
بگو ، فرمانده محبوب ، صبرم بگو ، فرمانروای ، خوب صبرم
ز عبدالله ، شش ماهه ، ز اصغر بیا حرفی بزن ، ای جان مادر
بگو ، از حرمله ، تیر سه شعبه بگو ، سیراب شد ، با تیر اصغر
بگو ، از آخرین سرباز ، مادر به دامان عمو ، خورد ، تیر و خنجر
بگو مادر ، چه کرد ، آن پنج ساله بگو مادر ، دل من ، بیقراره
بگو ، ای کشتی ، بحر هدایت که روی شانه ، می‌بردی رسالت
بگو مادر ، بگو انسان ، انسان نماها چه کردند ، با حسینم ، جان زهرا
بگو ، پیشانیش را ، هم شکستند چو دامن ، برکشیدند ، بر تیر ، بستند
به تیر و نیزه بستند ، سینۀ او فغان ، از سینۀ ، بی‌کینۀ او
بگو ، بوسه گه ، جدش پیمبر حیا کرده ، ازش ، شمشیر و خنجر
بگو ، مهمانوازی‌ها نمودند سرش را از قفا ، والله بریدند
بگو مادر ، چرا رأسش بریدند تنش چون گرگ‌ها ، از هم دریدند
بگو مادر ، تنش را چون ، ستاره نمودند ، گرگ‌سانان ، پاره پاره
بگو مادر ، میان نیزه و تیر میان خاک و خنجر ، تیر و شمشیر
چگونه زخم‌هایش ، می شمردی چرا دریا ، ز چشمت ، می فشردی
بگو مادر ، حسین من ، چه کرده که شد ، بر پیکر ، مانند پرده
همه تیر و سنان ، شمشیر و نیزه ز جور مشرکین ، پست هرزه
بگو مادر ، میان خار و خاشاک چرا افتاده بود ، با جسم ، صد چاک
بگو مادر ، به دشت ، تیر و خنجر چگونه زینبم ، بوسیدی حنجر
بگو مادر ، ز حلقوم ، بریده عزیز من ، چرا رنگت ، پریده
بگو مادر ، از سم ، ستوران بگو ، از پیکر مجروح ، عریان
بگو ، اسب تاختند ، آن قوم ، خونخوار میان آهن ، خون و گل و خار
بگو ، که استخوان‌هایش شکستند بگو ، جسمش ، چو گل ، از هم گسستند
بگو ، ای دختر ، زهرای اطهر سرش بردند ، چرا ، بر نیزه ، مادر
بگو ، پیراهن از جسمش ربودند به قلب پاک من ، آتش گشودند
به خورشید ، درخشان وجودم من آن را ، یادگاری داده بودم
بگو مادر ، چرا سجاد در تب چونان آتش ، می‌سوخت ، در دل شب
دگر آخر ، چرا آل امیه زدند آتش ، به اردوگاه و خیمه
بگو ، از خیمه‌های شعله ور ، وای بگو ، از کودکان در به در ، وای
بگو ، با کودکان مادر ، چه کردی پناه بی کسان ، مادر ، چه کردی
بگو مادر ، چه کردی ، در اسارت بگو ، شد خیمه و خرگاه ، غارت
بگو مادر ، چه کردی ، با یتیمان زنان داغدار و دل پریشان
بگو مادر ، چه مانده ، در بیابان به غیر از نیزه و شمشیر ، برّان
بگو مادر ، چه بود ، در بین خاشاک به غیر از پیکر ، عریان و صد چاک
بگو مادر ، به زیر سّم ، اسبان شب تاریک ، چه می‌دیدی ، درخشان
تو ای فرمانروای ، صبر زینب چه کردی ، با علی ، غرق در تب
بگو مادر ، به هنگام وداعت چگونه کردی ، اینسان استقامت
چگونه ترک کردی ، در بیابان به خون غلطان ، جسم خوبرویان
بگو مادر ، به هنگام سواری نبوده ، از برایت ، استتاری
چگونه دخترم ، محمل نشستی چرا فرق سر خود را ، شکستی
نه مادر ، دردِ تو از بوریا بود بگو ، از عنصر جهل و ریا بود
بگو مادر ، رقیه خورده ، سیلی بگو ، شد صورت و بازویش ، نیلی
بگو ، پاره شد ، گوش رقیه بگو ، هی می‌دوید ، پای برهنه
به روی خار و خاشاک ، بیابان بگو ، هی می‌دوید ، با پای عریان
بگو مادر ، عطش ، بیداد می‌کرد رقیه ، هی عمو را ، یاد می‌کرد
ره شام بلا ، گرمای سوزان چه کردند ، با دل ، لبهای عطشان
چرا شد ، چشمان ، دریای جوشان چرا شد ، اشکتان ، سیل خروشان
چرا در چشمان بود ، اقیانوس مگر بودید ، اهل روم یا روس
بگو ، در کربلا ، مادر چه دیدی بگو مادر ، چرا اینسان خمیدی
بگو ، از ما رأیت الا جمیلا بگو ، از طعنه‌هایی ، که شنیدی
بگو مادر ، بگو آخر ، چه دیدی که از هر چیز ، جز دلبر ، بریدی
بگو ، ای دختر ، داور شناسم بگو ، ای زینب ، گوهر شناسم
تو ، ای زیباشناس ، آفرینش بگو ، ای عطر یاس ، آفرینش
بگو مادر ، بگو از کوفه و شام بگو ، از فتنه‌های ، قوم و بد نام
بگو مادر ، تو از ، بازار کوفه ز جهل مردم ، بی‌عار کوفه
بگو ، از زینت ، بازار کوفه بگو ، از بخشش و ایثار کوفه
بگو ، از خاک و خاکستر ، عزیزم از آن قوم ، ستم‌گستر ، عزیزم
بگو ، ابن زیاد ، خیره سر را نمای مجلس ، ضد بشر را
بیان کن ، قصۀ ، خرما و نان را نمایش دادن ، جمع زنان را
بگو ، افکار کوفه ، ناگاه افسرد بگو ، خرما و نان ، بر فرقشان خرد
بگو ، از نیزه و سر ، بین مردم بگو ، از صوت حیدر ، بین مردم
بگو ، تو از ، غل و زنجیر و زندان بگو مادر ، چه کردی ، با اسیران
بگو ، ابن زیاد ، از تو ، چه می‌خواست که از بیت الحسینم ، ناله برخواست
چه گفت ، آن پست ملعون ، سبک سر که می‌لرزید ، آن دردانه ، دختر
چه شد ، ناگه ، در آغوش تو ، افتاد فغان عمه ، عمه ، عمه ، سر داد
بگو  مادر ، در آن مجلس ، چه گفتی بگو ، حال بت کوفه ، گرفتی
بگو ، ای دخترم ، ای دختر من بگو ، ای نازنین ، از بت شکستن
به تیغ صبر خود ، بت را ، شکستی دهن‌ها را ، به تیغ عقل ، بستی
بگو ، از اشک‌های ، اهل کوفه ز مکر مردم ، نا اهل کوفه
بگو مادر ، که گفتی ، مرگتان باد دو صد لعنت ، بر نیرنگان باد
بگو ، گفتی جگرها را ، دریدید همیشه ، اشک‌شان بارد ، جاوید
نگردد خشک ، اشک ، خود پرستان شوند نابود ، گروه ، بت‌پرستان
چگونه رفتی ، از کوفه ، مادر کنار نیزه های ، حامل سر
زنان و کودکان ، با تو ، چه گفتند چرا در سیل ، اشکِ داغ ، خفتند
تقاضایت ، چه بود مادر ، ز دشمن کجا رفتید دوباره ، دختر من
چه گفتند ، عطیه و جابر ، به سجاد چرا گفتند ، زخم است ، دست و پاهات
چرا ، آرام زدند ، بر گردنش ، دست چه شد ، که عطیه گفت ، ای وای ، زخم است
چرا بود ، زخم دست و گردن و پاش چرا ، هی بوسه زد ، عطیه به پاهاش
بگو ، جابر ، چه گفت ، ای نور دو عینم کنار جسم ، بی رأس ، حسینم
چه کردی ، با فغان و شور و غوغا چه می گفتند ، کودک‌ها و زنها
چون برگ خزان ، آب داده کدام طفل ، زودتر ، از استر ، فتاده
بگو ، از کاروان ، ره رسیده بگو ، از بارش ، باران دیده
بگو ، از نغمه‌های ، سخت جانسوز بگو ، از نالۀ داغ ، جگر سوز
بگو ، از نوحه و نغمه سرائی تو مادر ، پر زدی ، در چه سرائی
کنار اکبر و عباس و اصغر محمد ، عون یا عبد الله و جعفر
کنار هیجده ، نور الهی الف بودی ، چرا ، گشتی هلالی
در آن صحرا ، به تاریکی ، چه کردی چگونه شد ، تا صبح ، هی بگردی
کنی ، از کودکانم ، پاسداری به سجادم ، نمایی ، غمگساری
زنان را هم ، دهی دلداری ، ای وای فغان ، از رنج آن بیداری ، ای وای
چگونه شب نمودی ، روز مادر میان رنج ، عالم سوز ، مادر
بگو ، ای زینبم ، قلبم ، شکسته بگو ، کلثوم هم ، هست چون تو ، خسته
رسول کربلای ما ، چه کردی بگو مادر ، در آن صحرا ، چه کردی
چگونه جمع کردی ، کودکان را سکینه ، از چه می‌فرمود ، زنان را
بس است ، ای خواهران ، نوحه‌سرائی قیامت بود ، یا وقت جدائی
علی ین الحسین مادر ، چه می‌کرد به جابر ، از چه می‌فرمود ، برگرد
بگو مادر ، چه کس آن روز ، سرانجام حریم حق تعالی ، کرد آرام
همه با دست تو ، محمل نشستند ز دشت عشق ، بار و بنه ، بستند
علی را هم ، تو بر استر ، نشاندی به پاهایش ، اشک غم ، فشاندی
علی ، ای زینت ، عرش برینم علی ، ای زینب ، زار حزینم
بگو مادر ، چگونه دل ، گسستی چطور تنها ، در محمل ، نشستی
بگو ، از آخرین دیدار ، مادر پیاده تو ، سوار ، بیمار مادر
تو و بیمار ، با چشمی ، چو دریا چه می دیدید ، میان دشت و صحرا
که ، دیده دوخته بودید ، بر روی خاک ملائک آمدند ، از عرش و افلاک
شکوه مشعری ، دیگر ، ببینید ذبیح بی سر و پیکر ، ببینید
بگو مادر ، خدا هم ، فخر می‌کرد به زینب هم ، علی فرمود ، برگرد
نگاه آخرین مادر ، چسان بود که بر رفتن ، خدایت ، امر فرمود
بگو مادر ، در آن صحرا ، چه دیدی چگونه ، زان مناظر ، دل بریدی
بگو ، از آخرین باری که ، چشمت روی قبر حسینم ، بوسه می زد
بگو ، با آخرین موج ، نگاهت کدامین قبر را ، کردی زیارت
کدامین پیکر ، در خون طپیده وداع می‌کرد ، با تو ، نور دیده
بگو ، عون و محمد ، یا حسینم و یا عباس و اکبر ، نور عینم
و یا عبد الله و اصغر ، مادر سرت از چه ، می‌چرخید ، مکرر
مگر پیدا نبود ، آن قبر کوچک مگر مادر نبود ، همراه کودک
چگونه مادران را ، ای دل آرام به آهنگ وداع کردی ، تو آرام
علی بن الحسین ، مادر ، چه می‌کرد که گفتی ، ای ستون عرش ، برگرد
چه روی چهرۀ او ، موج می‌زد چه از چشمانش ، استخراج می‌کرد
دُر و گوهر ، مگر از دیده ، می‌ریخت که عطر و گل ، چنین با هم ، در آمیخت
به روی استر و صحرای سوزان چه بود بر ، رویش آن ، رود خروشان
دو چشمانش ، چرا ، غرق نمک بود مگر ، حرف از امیر و جانشین بود
چرا اشک امام ، آرام نمی‌شد مگر ، یاد سقیفه ، زنده می‌شد
چرا لبها ، همه غرق ، نوا شد چگونه ، دل جدا از ، نینوا شد
چرا طفلان ، به هر سو می‌دویدند چرا ، چون آهوان ، هی می‌دویدند
بگو ، باقر می‌گفت ، عمه ، عمه چرا ، دریا به چشمان ، بابامه
چرا زنها ، به صورت می‌زدند ، هی چگونه تا مدینه ، ره شد ، طی
چه شد مادر ، سکینه ، گشت آرام یقین دارم ، گرفته ، از تو ، الهام
بگو مادر ، که برگشتی ، مدینه به کوه آتشی ، در عمق ، سینه
بگو مادر ، که نزدیک مدینه زدند ، هی مردمان ، بر فرق ، سینه
یکی می‌گفت ، علی و زینبم ، کو یکی می‌گفت ، عزیز دل ، همینه
بگو ، ام البنین ، نزدیک زینب دو دستی زد ، به سر ، در تاب و در تب
صدا زد ، زینب من ، کو حسینم دل آزرده ، ز هجر نور ، عینم
مسافرهای خسته ، گریه کردند ملائک هم ، طواف کعبه کردند
مسافرها ، به گرد قبر ، احمد ملائک ناله کردند ، وا محمد
مدینه شور و غوغایی ، به پا شد شکوه عشق ، تجدید بنا شد
بگو مادر ، شکوه عشق و ایثار ز صبر ، پایدارت شد ، جهاندار
بگو مادر ، که تو ، فرمانروائی تمام بی پناهان را ، پناهی
تو ، ای فرمانروای ، صبر تاریخ که کندی ، ریشۀ طغیان ، از بیخ
نه تنها ، دین و دانش ، مُهر کردی کمال آفرینش ، مُهر کردی
به صبر ، جانفزایت ، جان مادر همه عالم ، فدایت ، جان مادر

پاسخ دهید