شعر ” رسول صبر “

زینب ، رسول صبر است ، پا روی فرق غم زد
او بر فراز هستی ، با دست خود ، علم زد
زینب ، رسول صبر است ، پا روی فرق غم زد
او بر فراز هستی ، با دست خود ، علم زد

بیمار زار و خسته ، در شعله‌ها ، نشسته
فرمود ، عمه همه ، آتش به پیکرم زد
بیمار زار و خسته ، در شعله‌ها ، نشسته
فرمود ، عمه همه ، آتش به پیکرم زد
سجاد نازنینم ، داغ تو را نبینم
حسین امام دینم ، بال و پر ، از برم زد
سجاد نازنینم ، داغ تو را نبینم
حسین امام دینم ، بال و پر ، از برم زد
آن کودک سه ساله ، در بین دود و شعله‌
چشمان پر ز ژاله ، فریاد در حرم زد
آن کودک سه ساله ، در بین دود و شعله‌
چشمان پر ز ژاله ، فریاد در حرم زد
از نور خیمه‌ها ، شد روشن ، چراغ صحرا
آتش گرفته ، یا رب ، گل‌های باغ زهرا
از نور خیمه‌ها ، شد روشن ، چراغ صحرا
آتش گرفته ، یا رب ، گل‌های باغ زهرا
بانگ رسای الا
جز روی داورم زد
بانگ رسای الا
جز روی داورم زد
در طور تیر باران ، در زیر نعل اسبان ، آتش در آن بیابان
تا صبح هی قدم زد
در طور تیر باران ، در زیر نعل اسبان ، آتش در آن بیابان
تا صبح هی قدم زد
در بین دود و آتش ، از جور قوم ، سرکش
زینب گرفت ، قلبش ، لب‌ها به روی هم زد
در بین دود و آتش ، از جور قوم ، سرکش
زینب گرفت ، قلبش ، لب‌ها به روی هم زد
دخت رشید حیدر ، در بین خاک و خنجر
جسم حسین بی سر ، می‌دید ، چگونه دم زد
دخت رشید حیدر ، در بین خاک و خنجر
جسم حسین بی سر ، می‌دید ، چگونه دم زد
در بین نیزه و تیر ، خاشاک و خون شمشیر
او جست ، ماه پیکر ، بزم عدو ، به هم زد
در بین نیزه و تیر ، خاشاک و خون شمشیر
او جست ، ماه پیکر ، بزم عدو ، به هم زد
تعظیم کرد ، اگر عرش کرنش نمود ، اگر فرش
چون بوسه زد ، به حلقش ، یوسف دم از ، عدم زد
تعظیم کرد ، اگر عرش کرنش نمود ، اگر فرش
چون بوسه زد ، به حلقش ، یوسف دم از ، عدم زد
در نور ماه و مهتاب ، نوشید او ، می ، ناب
بنهاد لب ، به حنجر ، تاریخ را رقم زد
در نور ماه و مهتاب ، نوشید او ، می ، ناب
بنهاد لب ، به حنجر ، تاریخ را رقم زد

پاسخ دهید